پارت بیست و هشتم :

اوه شت اسمم رو از کجا می دونه؟ البته فکر کردن به این موضوع هم احمقانه است اون شاه دزد ها بود و همه ی دزد های ریز و کوچک زیر دستهایش بودند.
همین موضوع فکری توی سرم انداخت که باعث شد چشمانم گرد شوند.
-لطف و زرنگی تو رو با گرفتن الماس می بخشم.
شانه هایم رو بالا انداختم و گفتم:
-باشه ولی دست من نیست.
با سرعت سرش به سمتم برگشت و گفت:
-چی گفتی؟
جذبه اش خیلی زیاد بود ولی به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Rosa

    1

    شرط خوبی گذاشت باریکلاااا

    ۲ ماه پیش
  • سیتا

    0

    باز دنبالش نیومده باشن دوباره گیر بیفته

    ۳ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    مرسی از کامنتا😂♥️

    ۳ سال پیش
  • پری

    0

    عالییییییی💜💜💜💜💜💜💜

    ۳ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    بوووووس

    ۳ سال پیش
  • Aa

    0

    عجب زرنگیه آفرین👏

    ۳ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    خیلی😂🗿

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    0

    هه هه هه

    ۳ سال پیش
کپی شد!